WEBLOG WEBLOG About Me Best Iranian Weblogs Last Updated Weblogs MAIN WEBLOG

صفحه اصلی

 

وبلاگ

 

وبلاگهای به روز شده

 

بهترين وبلاگهای ايرانی

ذخيره آدرس اينجا
   آخرين نوشته‌ها      آرشيو      درباره خودم      ايميل      لينک دوستان
عمومی Tuesday, September 2, 2008
هم شاه منی هم ماه منی

سـلطان منـی سـلطان منــی    و انــدر دل و جـان ایـمـان منی
در مـن بدمـی من زنـده شـوم    یک جان چه بود صد جان منی
نان بـی‌تو مرا زهرسـت نه نان    هـم آب منـی هم نـــــان منی
زهـر از تـــو مــرا پازهــر شـــود    قـــنــد و شــــــکــــر ارزان منی
باغ و چـــمـن و فردوس منـــی    ســـــرو و ســـمن خنـدان منی
هم شـاه منـی هم ماه منـی    هم لعل منــی هم کــــان منی
خاموش شدم شرحش تو بگو    زیرا به سخــــن برهـــــان منی
ديوان شمس، مولوی


خبرگزاری مهر، عکس توسط مهدی بلوريان

اگر فکر کرديد افراد اين عکس در حال خواندن اين شعر يا چيزی شبيه‌ش برای شاه و سلطان هستند، اشتباه می‌کنيد؛ چون سال‌هاست ديگه بجای اينها، مقام معظم رهبری داريم.

البته شايد بگيد چون اينها در کوه‌های اطراف مشهد هستند، رفتند زيارت و از دور که گنبد طلا رو ديدند، دارند نوحه می‌خونند.

نچ! اين حدس هم اشتباه بود.

شايد عکس پايين کمکی کنه:


خبرگزاری مهر، عکس توسط مهدی بلوريان

لابد می‌گيد، اونور کوه دارند مدح اون حاج آقا بالايی رو می‌کنند که اينطور متفکر (دست به ريش) لبخند رضايت رو لباش شکوفا شده!
اون حاج آقا پايينی‌ها هم دارند سر دوربين دعوا می‌کنند تا ببينند اون سر کوه چه خبره!

اين هم اشتباه بود.

اگه از عکس پايين نفهميد که بالای کوه چه خبر بوده، فکر کنم بايد تو ضريب هوشی‌تون تجديد نظر کنيد.


خبرگزاری مهر، عکس توسط مهدی بلوريان

چی؟ سيد داره از بالای کوه با دوربين نگاه می‌کنه تا اگه ضعيفه‌ای تبرج کرده باشه، گراشو به برادرا بده تا نخود روش بريزند؟

خب اين چه ربطی به عکس اولی داره؟

اين ديگه راهنمايی آخره:

سيد (نفر سمت چپ): حاجی! والا من هر چی می‌خونم، اينجا نوشته تو همين مايه‌هاست ها.
حاجی لباس شخصی (راست): نه بابا! اين نيست! اين اينجوری سيخونکی رفته بالا، پايينش هم يه نمه اومده اينور!

حاجی لباس شخصی (بالا، سمت راست): حاج آقا! شما چشمتون خوب نمی‌بينه، بديد من دوربين رو!
حاج آقا صفر کيلومتر (پايين، چپ): حاج آقا! راست می‌گه بنده‌ی خدا. بديد بهش، شايد اين ببينه زودتر بريم خونه.
حاج آقا (پايين، راست): دستتو بکش، من خودم خوب می‌دونم چه جوريه، شما بايد از رو کتاب نگاه کنيد.
حاج آقا (بالا، چپ) با خودش: چه حالی می‌ده بتونيم زودتر ببينيمش. يحتمل حاج خانوم کلی زولبيا باميه می‌خره واسه افطار!
سيد (بالا، وسط) ايضاً با خودش: آش رشته رو بگو. فکرش دهن آدم رو آب می‌اندازه.

حاجی لباس شخصی (چپ): جمع کنيد دوربين موربينتون رو! ماه به اون گندگی رو اونجا وسط آسمون نمی‌بينيد؟
مهندس (وسطی): کو؟ کجاست؟
همون حاجی لباس شخصی: اوناها بابا، اونجا!
حاج آقا (راست): اِ اِ اِ! راست می‌گه‌ها! ماه اينجوری بود؟ فتبرک الله!!!

نظر شما چيه؟ (9 پيام)

نوشته شده توسط سعيد حاتمی در ساعت 10:59 | لينک به اين يادداشت (0)

بالای صفحه (UP)  
دوستان به اين نوشته لينک داده‌اند:


پيام‌هاى زير براى اين يادداشت نوشته شده:
نويسنده: ف Sunday، 07 Sep، 2008 ساعت 16:04

اتفاقا مي خواستم بگم ماه را گم کردن دارن دنبالش مي گردن.البته هلال ماه را!

URL: http://shfarahmandpour.blogfa.com

نويسنده: فا Saturday، 06 Sep، 2008 ساعت 09:44

تا دلت نرفته برگرد ای دوریت ازمون تلخ زنده بگوری دوستت دارم وخدایی که در این نزدیکی است.....


نويسنده: محمد Wednesday، 03 Sep، 2008 ساعت 21:48

با درود
سعید جان سی سال است که ما با ماه گردون مشکل پیدا کرده ایم ای کاش این حضرات در مورد مسائل دیگر هم از جمله اعدام جوانان زیر هیجده سال همین حساسیت را به خرج میدادند . پیروز باشی

URL: http://faryad-ma.blogspot.com/

نويسنده: نیک نگار Wednesday، 03 Sep، 2008 ساعت 05:44

اون عکس دومی رو می بینی. اون آخوند * که داره با ریشش ور میره و به ریش همه مردم ایران پوزخند میزنه حالمو بهم میزنه.

URL: http://neeknegar.blogfa.com

نويسنده: فرهاد Tuesday، 02 Sep، 2008 ساعت 22:45

بنا بر فقه تشیع بایستی با چشم غیر مسلح ماه را رویت نمود ، البته به شرطی که مرجع مورد ذکر توانایی تشخیص داشته باشد و الا مطابق با بقیه امور ، فتاوی در مورد چشم غیر مسلح کشک اعلام شده و خلاصه شب جمعه ست ، ماه را ببینید در راه خدا ، رهبری را نجات دهید .

URL: http://farhadheyrani.blogspot.com/

نويسنده: قلندر Tuesday، 02 Sep، 2008 ساعت 14:24

سلام و درود ....
آخه حماقت تا چه وقت..............!!!!
قلمتان استوار.......یا حق

URL: http://www.osyanemotlagh.persianblog.ir

نويسنده: داریوش کبیر Tuesday، 02 Sep، 2008 ساعت 13:25

باز این خوبه سعید جان . لیبی سور زده رو دست هم دو روز زودتر اعلام کرده

URL: http://dariushkabir.com

نويسنده: arianofiore Tuesday، 02 Sep، 2008 ساعت 11:38

به هرحال واسه همین کار خیلی راحت که البته می تونن به کمک گوگل ارث راحت ترش کنن پول خیلی خوبی دارن می گیرن!!

URL: http://arianofiore.com

نويسنده: arianofiore Tuesday، 02 Sep، 2008 ساعت 11:36

سلام ... لطفا ایمیل تون رو چک کنین ... در رابطه با تغییر نام و آدرس لینکمه ... متاسفانه هنوز به اون جوابی ندادین ... متشکرم.

URL: http://www.arianofiore.com

لطفاً پيام خود را در قسمت زير وارد نماييد:
نام:
E-mail: حفظ داده ها:
URL:
متن:
   

پس از يک‌بار کليک روی «فرستادن پيام»، لطفاً چند لحظه صبر کنيد تا پيام شما فرستاده شود! توجه کنيد که يک‌بار کليک کافيست!


روزمره Monday, August 25, 2008
هواپيما در حياط

بيشتر هواپيما‌هايی که می‌خوان تو فرودگاه کلن-بن بشينند از نزديکی خونه‌ی ما فرمون رو کج می‌کنند. ما همش می‌ترسيديم تسمه فرمون يکيشون ببره و مستقيم بياد اينورا!

حالا امروز اين ترسمون به واقعيت پيوست! ظهر که داشتم مشق‌هامو می‌نوشتم، يهو صدای انفجار اومد و وقتی به بيرون نگاه کردم ديدم از آسمون داره خرت و پرت می‌ريزه پايين و پشت سرش يه هواپيمای تک موتوره! البته اين هواپيما‌های کوچيک واسه خودشون چتر نجات دارند و نزديک زمين چترش باز شد و فرتی افتاد همين پشت تو حياط همسايه!

شانسی که آورد (آوردیم؟ آوردند؟) رو خونه نيفتاد و از همه مهمتر بخاطر بارندگی کسی تو حياط نبود. در ضمن تو بيست متری جايی که سقوط کرده يه مهد کودک هست. جالب‌تر اينکه تا بخودم بيام و دست به تلفن ببرم و شماره‌ی ۱۱۰ رو بگيرم، به سه دقيقه نکشيد که پليس و بعدش آتش‌نشانی و آمبولانس اومدند. البته خلبان سطحی مجروح شده بود، ولی تا چند ساعت پليس خيابون‌های اطراف رو بسته بود و همينطور هلی‌کوپتر (بالگرد فعلی) بالا سرمون می‌چرخيد.

با اينکه تلفات سانحه‌های هوايی در برابر زمينی (مثلاً تصادف ماشين) واقعاً ناچيز هست، ولی خيلی‌ها از پرواز با هواپيما می‌ترسند. منم با اينکه زياد (مخصوصاً اين چند ماه) با هواپيما سفر می‌کنم، يکی از کابوس‌هام سقوط هواپيماست. آخريش همين چند وقت پيش بود که خواب ديدم يه هواپيمای مسافربری جلو چشمام آتيش گرفت و افتاد پايين. البته اخبار سقوط هواپيما (همين اواخر تو اسپانيا و قرقيزستان) و برنامه‌های تلويزيونی کم تأثير نيستند.
حادثه هيچگاه خبر نمی‌کنه، مهم اينه که تا وقتی نفس می‌کشيم، قلب‌ها و چشم‌هامون رو پاک نگه داريم و بجای کينه و دورويی پشت نقاب تعارف، دل‌هامون رو بشوييم.


نظر شما چيه؟ (14 پيام)

نوشته شده توسط سعيد حاتمی در ساعت 19:45 | لينک به اين يادداشت (0)


اجتماعی Friday, August 8, 2008
هشت، هشت، هشت - افتتاح المپيک

بيش از يک قرن است که المپيک بزرگترين و زيباترين رويداد جهان شده؛ زمانی که انسان‌هايی از نژاد‌ها و سرزمين‌های مختلف، کنار هم به رقابت ورزشی می‌پردازند. محلی که توانايی‌های فکری و جسمی افراد سالم و حتی معلول باعث برتری آنها می‌شود، نه نژاد و قوم و زبان و مرزهای جغرافيايی و تاريخ‌شان.

امروز مسابقات المپيک ۲۰۰۸ پکن با شعار «يک دنيا، يک رويا» رسماً افتتاح شد. مسابقاتی که قرار است ورزشکاران در کنار رقابت، صلح و دوستی را به نمايش بگذارند؛ رويايی که جهان امروز در سر دارد.


Photo credit: Clive Rose/Getty Images

جالب است بدانيد، رويای اوليه‌ی المپيک امروزی، رفع تبعيض و نژادپرستی بوده. ایده‌ی المپيک زمانی شکل گرفت که در آمريکا و حتی اروپا، سياهان و سرخ و زردپوستان، از پيش پاافتاده‌ترين حقوق اجتماعی محروم بودند و کسی چشم ديدن آنها را نداشت. چه تعداد انسان‌هايی که فقط بخاطر رنگ پوست و نژادشان، در ايالات متحده آمريکا به دار آويخته شدند. اينان نه تنها اجازه‌ی ورزش کردن و مسابقه دادن را نداشتند، بلکه از تماشای مسابقات ورزشی هم محروم بودند.

با شروع جنگ جهانی دوم، آلمان‌ها و ايتاليايی‌ها و اسپانيايی‌ها به عشق سرزمین‌شان تحت تأثير شعار‌های ناسيوناليستی و فاشيستی حکومت‌ها، دست به قتل‌عام ميليون‌ها انسان از نژاد‌های ديگر زدند. نژادپرستان که با افتخار خود را ناسيوناليست می‌ناميدند، مخالفان خود را با اتهام آنتی ناسيوناليست سرکوب کردند و با کتابهايشان سوزاندند.

جنايات و کشتار انسان‌های بی‌گناه، به دست نازی‌ها (ناسيونال-سوسیاليست‌ها) و فاشيست‌ها آنقدر دردناک بود، که هيچ انسان آگاه و فهميده‌ای حتی به خود اجازه نمی‌دهد، آن شعار‌ها به ذهنش خطور کنند، چه برسد به تکرار و انجام آنها.

در حالی که دنيا برای تحقق آرمان «بنی آدم اعضای يکديگرند...» تلاش می‌کند، متأسفانه می‌بينيم و می‌شنويم، هم‌وطنان ناآگاه که بازيچه‌ی سياستمداران هستند، چگونه به رفتار تبعيض‌آميز و برتری نژاد خود مباهت می‌کنند و آنرا باعث افتخار سرزمين‌شان می‌دانند. چه آنکه زير پرچم ملی (ناسيوناليستی) ايران، از مسابقه‌ی ورزشی با انسانی ديگر خودداری می‌کند و چه آنکه زير پرچم سی سال قبل کشورمان چشم ديدن انسان‌های ديگر را بخاطر نژاد و زبانشان ندارد. متأسفانه افکار هر دوی آنها یه يک اندازه متأثر از قدرت‌مداران است، و در آستانه‌ی رويداد بزرگی مانند المپيک مايه‌ی شرمساری.

پی‌نوشت
وقتی کسی از مسابقه‌ی ورزشی با ديگری، بخاطر شهروند کشور ديگر بودن، طفره می‌رود؛ يعنی قبل از اينکه ارزش‌های انسانی حریف برایش مهم باشد، مليت و قوميت او اهميت دارد که جايش نه تنها در المپيک نيست، بلکه در دنيای امروزی زشت و مايه‌ی شرمساری است. اين همان تعريف نژادپرستی و تبعيض نژادی است.

نظر شما چيه؟ (14 پيام)

نوشته شده توسط سعيد حاتمی در ساعت 23:00 | لينک به اين يادداشت (0)


روزمره Sunday, June 22, 2008
باير لورکوزنی شدن ما

ديگه برای همه عادی شده که هر چند ماه يکبار بيام و بگم مشق و کارم زياده و وقت سر خاروندن ندارم و شرمنده که رو وبلاگم يه وجب خاک نشسته. ولی اينبار فقط مشکل گرفتاری‌های درسی و کاری نيست.
گرفتاری بزرگ اين روزهای ما، اينه که باير لورکوزنی شديم. منظورم طرفدار و اين حرفا نيست؛ چون تا وقتی پرسپوليس و من‌سيتی و بارسا و ميلان هستند باير لورکوزن بايد جلوشون لنگ بندازه. از باير لورکوزنی شدن، منظورم اينه که نون خورش شديم.

مادر بچه‌ها قبل از «دکتر مادر بچه‌ها» شدنش (نه از اونا که آمپول می‌زنن)، دنبال کار می‌گشت. متأسفانه شرکت‌های بزرگ اکثراً تو غرب آلمان هستند و برلين (دهات ما) درست در شرق. از اونجا که من هنوز که هنوزه بايد مشق بنويسم و مادر بچه‌ها هم بين جاهايی که خواسته بودنش تصميم نگرفته بود کدوم رو انتخاب کنه، اين ترم رو همينجا شروع کردم.
آخرش هم شرکت باير تو لورکوزن رو انتخاب کرد. با اينکه حقوقش سال اول از جاهای ديگه کمی کمتر بود؛ ولی بخاطر جو خوبش و موضوع کارش و همينطور نزديکی به شهر کلن، تصميم خودش رو گرفت.

اين شرکت باير با قرص آسپرينش تو دنيا معروفه و تو ايران هم تيم فوتبال باير ۰۴ لورکوزن (Bayer 04 Leverkusen) برای ملت شناخته شده است. البته باير فقط دارو توليد نمی‌کنه و انواع محصولات شيميايی و فرآورده‌های پلی‌مری هم تو کارشه. مادر بچه‌ها هم قراره يه چيزی تو مايه‌های رنگ و روکش (آخر اطلاعات کامل!!!) اختراع کنه تا بعداً تو اسپانيا توليد بشه.

يه ماه اول در به در دنبال خونه تو کلن يا لورکوزن بوديم. آخرش هم پيدا نکرديم و مادر بچه‌ها مجبور شد چند هفته‌ی اول کارش تو هتل باشه. ولی از اونجا که جوينده يابنده است، يه خونه‌ی خوب تو کلن و نزديک کارخونه‌ی باير پيدا کرديم که با دوچرخه تا سر کار مادر بچه‌ها فقط ده دقيقه راهه. از طرفی خونه تقريباً همه چيز داره، وگرنه بايد يک ماه هم دور می‌افتاديم برای خريد مبلمان و وسايل آشپزخونه؛ آخه اينجا چون خونه‌ها رو برای ساليان سال اجاره ميدن و مثل ايران اگه سر سال اجاره رو دو برابر نکنيم، صاحبخونه وسايل آدمو نمی‌ريزه تو خيابون، معمولاً وسايل آشپزخونه (کابينت و اجاق و يخچال و ...) رو مستاجر با خرج و سليقه خودش نصب می‌کنه.
خوشبختانه اين خونه تقريباً همه چيز داره، طوريکه بعد از يکماه که هنوز اسباب‌ها رو از پوتسدام نبرديم کلن، هيچ مشکلی نبوده. اين اسباب‌کشی ما هم برای خودش داستانی داره. ما همون يک‌ماه پيش همه چيز رو تو کارتن جمع کرديم و آماده برای حمل گذاشتيم تا خونه پيدا بشه. بعد فهميديم خود باير همه‌ی هزينه‌های اسباب‌کشی (جمع کردن وسايل و حمل به مقصد و پخش کردن وسايل) رو می‌ده و با چند تا شرکت هم طرف قرارداده. از اونجا که ما می‌خواستيم اسباب‌ها فقط حمل بشه و پول اون هم کم نمی‌شد، طمع کرديم و گفتيم خودشون اسباب‌ها رو ببرند. ولی امان از کاغذ بازی که همه جای دنيا کم و زيادش هست. اول رئيس بزرگ که يا خارجه يا جلسه و سمينار بايد کاغذ رو امضاء می‌کرد و می‌داد به بخش مربوطه. بعد اون بخش درخواست رو به سه تا شرکت طرف قرارداد فرستاد. بعد اونا با ما تماس گرفتند که چند تا کمد داريد و خونتون چند تا پله داره و ليست پر کنيد و از اين فضولی‌ها. البته چون همه چيز آماده‌ی حمل بود، اين بررسی‌ها کمتر طول کشيد. بعد اين شرکت‌ها هزينه‌ی اسباب کشی رو به بخش مربوطه اعلام کردند و بخش مربوطه هم ارزونترين اونها رو انتخاب کرد و فرستاد واسه رئيس بزرگ که هنوز هم کماکان یا خارجه یا جلسه و سمينار داره، امضاء کنه.
بعد از يک ماه تازه هفته‌ی پيش زنگ زدند که ما فردا سه شنبه داريم می‌آيم اسباب‌کشی. از اونجا که خودم دوشنبه عصر می‌رفتم کلن، با بدبختی يه نفر رو پيدا کردم که کليد خونه رو بدم بهش تا در رو برای اونها باز کنه. ولی بعدازظهر دوشنبه زنگ زدند که اين هفته نشد، هفته‌ی ديگه! حالا ببينيم فردا بالاخره وسايل ما رو می‌برند کلن يا نه.

قد اين يکی دو ماهی که ننوشته بودم، نوشتم. خلاصه که هم من و هم مادر بچه‌ها تو خط پوتسدام-کلن کار می‌کنيم. با قطار سريع (تا سيصد کيلومتر در ساعت) شش ساعت و با هواپيما يک ساعت که با ملزوماتش ميشه چهار ساعت، تو راهيم. همش هم در رفت و آمد؛ مثلاً همين دوشنبه بعد از کلاسم اون سر پوتسدام يه راست رفتم فرودگاه تگل (Tegel) برلين. شانس من هم هواپيما دو ساعت تأخير داشت؛ چيزی که تقريباً اينجا نادره. پنجشنبه هم کله‌ی سحر (چهار صبح) برگشتم تا به کلاس ساعت نه برسم. مادر بچه‌ها هم معمولاً جمعه‌ها عصر می‌آد پوتسدام و يکشنبه بعدازظهر برمی‌گرده.
خدا پدر مخترع موبايل‌های هر چی بخوای حرف بزنی (Flat Rate) رو بيامرزه که وقتی دوريم، بيست و چهار ساعته ارتباط مستقيم داريم. يه کاربرد ديگه هم اينه که چون هنوز تلوزيونمون اينجاست، مسابقات فوتبال رو برای مادر بچه‌ها گزارش زنده می‌کنم. حتی ديشب يه سريال (The Tudors) رو هم تعريف مستقيم کردم!

ببينيم کی می‌شه زندگی‌مون به روال آدميزادی برگرده.


نظر شما چيه؟ (32 پيام)

نوشته شده توسط سعيد حاتمی در ساعت 12:51 | لينک به اين يادداشت (0)


وبلاگ Saturday, May 31, 2008
آدرس جديد ليست وبلاگ‌های به روز شده

وقتی ديگه سايت مفيدی نمونده که فيلتر نشده باشه، از فيلتر شدن «ليست وبلاگ‌های به روز شده» و صفحه‌ی «پينگ» نبايد تعجب کرد. اتفاقاً به قول دوستان بيشتر باعث افتخاره.
از اونجا که تعداد استفاده‌کنندگان ليست به نصف رسيده، مشخص می‌کنه فيلترکنندگان به هدف اصلی‌شون که محدود کردن دسترسی کاربران هست، رسيدند. ولی خب اگه قرار بود به همين سادگی ميدون خالی کنم که همون پنج سال پيش می‌کردم. پس آی ملت، آگاه باشيد که آدرس جديد ليست و پينگ هنوز فيلتر نيست و اگر هم فيلتر بشه، آدرس‌های جديدتری هم خواهد بود:
پس لطفاً آدرس جديد ليست رو جايگزين قبلی کنيد تا دوستان داخل ايران هم بتونند از اون استفاده کنند. البته اگر اين ليست و دو هزار وبلاگ موجود در اون رو قابل می‌دونيد.

http://update.1bn.eu/

http://ping.1bn.eu/


نظر شما چيه؟ (30 پيام)

نوشته شده توسط سعيد حاتمی در ساعت 09:40 | لينک به اين يادداشت (0)



Copyright © 2003-2005, Saeed Hatami. All rights reserved.
Designed by 1saeed.com.