| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
هم شاه منی هم ماه منی
سـلطان منـی سـلطان منــی و انــدر دل و جـان ایـمـان منی
البته شايد بگيد چون اينها در کوههای اطراف مشهد هستند، رفتند زيارت و از دور که گنبد طلا رو ديدند، دارند نوحه میخونند. نچ! اين حدس هم اشتباه بود. شايد عکس پايين کمکی کنه:
اون حاج آقا پايينیها هم دارند سر دوربين دعوا میکنند تا ببينند اون سر کوه چه خبره! اين هم اشتباه بود. اگه از عکس پايين نفهميد که بالای کوه چه خبر بوده، فکر کنم بايد تو ضريب هوشیتون تجديد نظر کنيد.
خب اين چه ربطی به عکس اولی داره؟ اين ديگه راهنمايی آخره:
حاجی لباس شخصی (راست): نه بابا! اين نيست! اين اينجوری سيخونکی رفته بالا، پايينش هم يه نمه اومده اينور!
حاج آقا صفر کيلومتر (پايين، چپ): حاج آقا! راست میگه بندهی خدا. بديد بهش، شايد اين ببينه زودتر بريم خونه. حاج آقا (پايين، راست): دستتو بکش، من خودم خوب میدونم چه جوريه، شما بايد از رو کتاب نگاه کنيد. حاج آقا (بالا، چپ) با خودش: چه حالی میده بتونيم زودتر ببينيمش. يحتمل حاج خانوم کلی زولبيا باميه میخره واسه افطار! سيد (بالا، وسط) ايضاً با خودش: آش رشته رو بگو. فکرش دهن آدم رو آب میاندازه.
مهندس (وسطی): کو؟ کجاست؟ همون حاجی لباس شخصی: اوناها بابا، اونجا! حاج آقا (راست): اِ اِ اِ! راست میگهها! ماه اينجوری بود؟ فتبرک الله!!! | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
نوشته شده توسط سعيد حاتمی در ساعت 10:59 | لينک به اين يادداشت (0) | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| پيامهاى زير براى اين يادداشت نوشته شده: | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||
|
هواپيما در حياط
بيشتر هواپيماهايی که میخوان تو فرودگاه کلن-بن بشينند از نزديکی خونهی ما فرمون رو کج میکنند. ما همش میترسيديم تسمه فرمون يکيشون ببره و مستقيم بياد اينورا!
حادثه هيچگاه خبر نمیکنه، مهم اينه که تا وقتی نفس میکشيم، قلبها و چشمهامون رو پاک نگه داريم و بجای کينه و دورويی پشت نقاب تعارف، دلهامون رو بشوييم. | ||
|
نوشته شده توسط سعيد حاتمی در ساعت 19:45 | لينک به اين يادداشت (0) |
| ||
|
هشت، هشت، هشت - افتتاح المپيک
با شروع جنگ جهانی دوم، آلمانها و ايتاليايیها و اسپانيايیها به عشق سرزمینشان تحت تأثير شعارهای ناسيوناليستی و فاشيستی حکومتها، دست به قتلعام ميليونها انسان از نژادهای ديگر زدند. نژادپرستان که با افتخار خود را ناسيوناليست میناميدند، مخالفان خود را با اتهام آنتی ناسيوناليست سرکوب کردند و با کتابهايشان سوزاندند. جنايات و کشتار انسانهای بیگناه، به دست نازیها (ناسيونال-سوسیاليستها) و فاشيستها آنقدر دردناک بود، که هيچ انسان آگاه و فهميدهای حتی به خود اجازه نمیدهد، آن شعارها به ذهنش خطور کنند، چه برسد به تکرار و انجام آنها. در حالی که دنيا برای تحقق آرمان «بنی آدم اعضای يکديگرند...» تلاش میکند، متأسفانه میبينيم و میشنويم، هموطنان ناآگاه که بازيچهی سياستمداران هستند، چگونه به رفتار تبعيضآميز و برتری نژاد خود مباهت میکنند و آنرا باعث افتخار سرزمينشان میدانند. چه آنکه زير پرچم ملی (ناسيوناليستی) ايران، از مسابقهی ورزشی با انسانی ديگر خودداری میکند و چه آنکه زير پرچم سی سال قبل کشورمان چشم ديدن انسانهای ديگر را بخاطر نژاد و زبانشان ندارد. متأسفانه افکار هر دوی آنها یه يک اندازه متأثر از قدرتمداران است، و در آستانهی رويداد بزرگی مانند المپيک مايهی شرمساری. پینوشت وقتی کسی از مسابقهی ورزشی با ديگری، بخاطر شهروند کشور ديگر بودن، طفره میرود؛ يعنی قبل از اينکه ارزشهای انسانی حریف برایش مهم باشد، مليت و قوميت او اهميت دارد که جايش نه تنها در المپيک نيست، بلکه در دنيای امروزی زشت و مايهی شرمساری است. اين همان تعريف نژادپرستی و تبعيض نژادی است. | ||
|
نوشته شده توسط سعيد حاتمی در ساعت 23:00 | لينک به اين يادداشت (0) |
| ||
|
باير لورکوزنی شدن ما
ديگه برای همه عادی شده که هر چند ماه يکبار بيام و بگم مشق و کارم زياده و وقت سر خاروندن ندارم و شرمنده که رو وبلاگم يه وجب خاک نشسته. ولی اينبار فقط مشکل گرفتاریهای درسی و کاری نيست. آخرش هم شرکت باير تو لورکوزن رو انتخاب کرد. با اينکه حقوقش سال اول از جاهای ديگه کمی کمتر بود؛ ولی بخاطر جو خوبش و موضوع کارش و همينطور نزديکی به شهر کلن، تصميم خودش رو گرفت. اين شرکت باير با قرص آسپرينش تو دنيا معروفه و تو ايران هم تيم فوتبال باير ۰۴ لورکوزن (Bayer 04 Leverkusen) برای ملت شناخته شده است. البته باير فقط دارو توليد نمیکنه و انواع محصولات شيميايی و فرآوردههای پلیمری هم تو کارشه. مادر بچهها هم قراره يه چيزی تو مايههای رنگ و روکش (آخر اطلاعات کامل!!!) اختراع کنه تا بعداً تو اسپانيا توليد بشه. يه ماه اول در به در دنبال خونه تو کلن يا لورکوزن بوديم. آخرش هم پيدا نکرديم و مادر بچهها مجبور شد چند هفتهی اول کارش تو هتل باشه. ولی از اونجا که جوينده يابنده است، يه خونهی خوب تو کلن و نزديک کارخونهی باير پيدا کرديم که با دوچرخه تا سر کار مادر بچهها فقط ده دقيقه راهه. از طرفی خونه تقريباً همه چيز داره، وگرنه بايد يک ماه هم دور میافتاديم برای خريد مبلمان و وسايل آشپزخونه؛ آخه اينجا چون خونهها رو برای ساليان سال اجاره ميدن و مثل ايران اگه سر سال اجاره رو دو برابر نکنيم، صاحبخونه وسايل آدمو نمیريزه تو خيابون، معمولاً وسايل آشپزخونه (کابينت و اجاق و يخچال و ...) رو مستاجر با خرج و سليقه خودش نصب میکنه. خوشبختانه اين خونه تقريباً همه چيز داره، طوريکه بعد از يکماه که هنوز اسبابها رو از پوتسدام نبرديم کلن، هيچ مشکلی نبوده. اين اسبابکشی ما هم برای خودش داستانی داره. ما همون يکماه پيش همه چيز رو تو کارتن جمع کرديم و آماده برای حمل گذاشتيم تا خونه پيدا بشه. بعد فهميديم خود باير همهی هزينههای اسبابکشی (جمع کردن وسايل و حمل به مقصد و پخش کردن وسايل) رو میده و با چند تا شرکت هم طرف قرارداده. از اونجا که ما میخواستيم اسبابها فقط حمل بشه و پول اون هم کم نمیشد، طمع کرديم و گفتيم خودشون اسبابها رو ببرند. ولی امان از کاغذ بازی که همه جای دنيا کم و زيادش هست. اول رئيس بزرگ که يا خارجه يا جلسه و سمينار بايد کاغذ رو امضاء میکرد و میداد به بخش مربوطه. بعد اون بخش درخواست رو به سه تا شرکت طرف قرارداد فرستاد. بعد اونا با ما تماس گرفتند که چند تا کمد داريد و خونتون چند تا پله داره و ليست پر کنيد و از اين فضولیها. البته چون همه چيز آمادهی حمل بود، اين بررسیها کمتر طول کشيد. بعد اين شرکتها هزينهی اسباب کشی رو به بخش مربوطه اعلام کردند و بخش مربوطه هم ارزونترين اونها رو انتخاب کرد و فرستاد واسه رئيس بزرگ که هنوز هم کماکان یا خارجه یا جلسه و سمينار داره، امضاء کنه. بعد از يک ماه تازه هفتهی پيش زنگ زدند که ما فردا سه شنبه داريم میآيم اسبابکشی. از اونجا که خودم دوشنبه عصر میرفتم کلن، با بدبختی يه نفر رو پيدا کردم که کليد خونه رو بدم بهش تا در رو برای اونها باز کنه. ولی بعدازظهر دوشنبه زنگ زدند که اين هفته نشد، هفتهی ديگه! حالا ببينيم فردا بالاخره وسايل ما رو میبرند کلن يا نه. قد اين يکی دو ماهی که ننوشته بودم، نوشتم. خلاصه که هم من و هم مادر بچهها تو خط پوتسدام-کلن کار میکنيم. با قطار سريع (تا سيصد کيلومتر در ساعت) شش ساعت و با هواپيما يک ساعت که با ملزوماتش ميشه چهار ساعت، تو راهيم. همش هم در رفت و آمد؛ مثلاً همين دوشنبه بعد از کلاسم اون سر پوتسدام يه راست رفتم فرودگاه تگل (Tegel) برلين. شانس من هم هواپيما دو ساعت تأخير داشت؛ چيزی که تقريباً اينجا نادره. پنجشنبه هم کلهی سحر (چهار صبح) برگشتم تا به کلاس ساعت نه برسم. مادر بچهها هم معمولاً جمعهها عصر میآد پوتسدام و يکشنبه بعدازظهر برمیگرده. خدا پدر مخترع موبايلهای هر چی بخوای حرف بزنی (Flat Rate) رو بيامرزه که وقتی دوريم، بيست و چهار ساعته ارتباط مستقيم داريم. يه کاربرد ديگه هم اينه که چون هنوز تلوزيونمون اينجاست، مسابقات فوتبال رو برای مادر بچهها گزارش زنده میکنم. حتی ديشب يه سريال (The Tudors) رو هم تعريف مستقيم کردم! ببينيم کی میشه زندگیمون به روال آدميزادی برگرده. | ||
|
نوشته شده توسط سعيد حاتمی در ساعت 12:51 | لينک به اين يادداشت (0) |
| ||
|
آدرس جديد ليست وبلاگهای به روز شده
وقتی ديگه سايت مفيدی نمونده که فيلتر نشده باشه، از فيلتر شدن «ليست وبلاگهای به روز شده» و صفحهی «پينگ» نبايد تعجب کرد. اتفاقاً به قول دوستان بيشتر باعث افتخاره. http://update.1bn.eu/ | ||
|
نوشته شده توسط سعيد حاتمی در ساعت 09:40 | لينک به اين يادداشت (0) |
Designed by 1saeed.com.











